خودم را بستهام بهقرص، به قرصها. میشوم یک تکه گوشتِ بیخاصیت که تلوتلو میخورم موقع راهرفتن، که به سختی از میان ماشینها رد میشوم، که شانه میزنم به دیگران و فحش و متلک میشنوم و میگویم بهدرک، بهجهنم. که انگار خوابم و راه میروم. دیگر نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم در خیالهای واهی دست و پا ب
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 1:14